شب های گلو بندک

 
 
نویسنده : الهام - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
 

اینجا خیلی خوبه..

دنج و آروم

یه خورده غبار گرفته..

باید تمیزش کنم

و

یه لباس جدید براش بدوزم


 
comment نظرات ()
 
 
آخر
نویسنده : الهام - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥
 

                                        ..هر آغازی پایانی دارد..


 
comment نظرات ()
 
 
يکی مانده به آخر
نویسنده : الهام - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥
 
     هوای شهریوریِ سال٬ اتاق رو پر کرده بود.

     از پنجره اتاق چراغونی کوچه رو خیلی خوب می دید.

     لامپ رو خاموش کرد. روی میز تحریرکنار پنجره نشست و پاهاش

     رو جمع کرد.سرش رو به طرف پنجره چرخوند و روی زانو هاش گذاشت..

     دوباره او بود و خدا  بود و او..

 

     پاورقی:

     خدا کند که بیایی..

    


 
comment نظرات ()
 
 
دو تا مانده به آخر..
نویسنده : الهام - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥
 

همان دور و بر

مزرعه ای پر از آفتاب گردان٬در همان نزدیکی........


 
comment نظرات ()
 
 
چه حس نزديکی..
نویسنده : الهام - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥
 

کویر

یعنی آسمان

یعنی شب هایی روشن تر از روز

یعنی یه فیس طولانی از اسپری ستاره های خدا بالای سر انسان به اسم راه شیری..

کویر ..

..

یعنی آسمان

آسمان٬ یعنی خدا..


 
comment نظرات ()
 
 
کم کم
نویسنده : الهام - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥
 

من یاد گرفتم

یا اصلا هیچ ستاره ای تو آسمون نداشته باشم ...

یا فقط یه ستاره رو واسه خودم جدا کنم...

من یاد گرفتم

زندگیم بدون چک نویس و پیش نویس نوشته میشه

فقط یه بار..

ولی هنوز یاد نگرفتم

رسم روزگار که میگن همینه؟؟!!


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : الهام - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥
 

شدیدا می خوام نامرئی شم!

شدیدا می خوام محو شم!

شدیدا می خوام نیست شم!

شدیدا منتظر یه نشونه ام از طرف خود خدا..

شدیدا نسبت به دیدن نشونه ها کوووووووووووور شدم!

من...

شدیدا دلم گرفته...


 
comment نظرات ()
 
 
تا هميشه..
نویسنده : الهام - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥
 

مرد میانسال بروی دوش گرفته بودش و می دوید.دخترک لاغر بود باپوستی سفید.شاید هم رنگش پریده بود.موهای مشکی بلندش را پشت سر بسته بود.لباس لیمویی مرد غرق در خون بود.زن جوانی که شباهت قابل توجه ای با دختر داشت پشت سرشان می دوید و گریه میکرد. دخترک زنده ماند ...خواهر میخنندید..مطمئنا قبل از خود کشی چهره خودش را بعد از مرگ تصور کرده بود.مطمئنا چهره خودش را غرق در غرور قرمز تصور کرده بود.مطمئنا خویشتن خویش را با نقاب تصور کرده بود.دخترک مرده ٬زنده ماند..خواهر با وسواس در دستمال فین میکرد.بهوش آمد شکست خورده با چشمانی نیمه باز  بهوش آمد.غرورش جریحه دارشده بود.خودش را تصور می کرد با نشانه ای بروی مچ که معرف خودخواهی جنون آمیزش بود...تا همیشه!


 
comment نظرات ()
 
 
ليمو عمانی با اسانس نِق!
نویسنده : الهام - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥
 

 ساعت ده دقیقه به نُهِ

تازه رفتن....نمی دونم چرا انقدر موقع رفتنشون غمگین شدم!

شاید هم فکر میکنم غمگینم!!

چون وقتی جلوی مامان نشستم و گفتم تو چشم هام چی میبینی..واقعا هیچی ندید!!

می گه الهام جان نهایت٬ یه ساعت دیگه خونه ایم.

می گم میدونم!

 بابا فیلم میبینه ! از دوبله اش  معلومه که خیلی قدیمیه.

منم نشستم و هی به سفر آخر هفته فکر میکنم........البته دروغ گفتم اصلا هم بهش فکر

نمیکنم.بیشتر به این فکر میکنم که دیگه حوصله ی سفر رو ندارم...در کل آدم خوش سفری

نیستم!!!

ترجیح میدم صبح تو خونه ی خودمون بیدار شم و در کمال امنیت و آرامش جلوی TVبشینم و

چایی شیرینم رو هم بزنم!

...

پاورقی۱:

دیگه اصلا غمگین نیستم.

پاورقی۲:

امروز دستم رو با لیمو عمانی بریدم...میخوام برم تو کتاب رکورد ها ثبتش کنم!


 
comment نظرات ()
 
 
از يک شنبه تا چهار شنبه..
نویسنده : الهام - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥
 

یک شنبه راه افتادیم

دیروز بعد از ظهر برگشتیم..

مثل همیشه یهویی...کلا سفر های یهویی خیلی میچسبه!

خطه ی شمال٬خوب ٬سالم٬سرحال و کمی شرجی کنار دریا باقی مونده بود.

دیروز با تب و لرز سپری شد!

و امروز کمی بهتر.

مامان سوپ پخته...با عشق فراوان میخورم..

در کل سفر خوبی بود

جای دوستان خالی..

تعریفِ تعریف کردنی هاش برای بعد که کمی بهتر بودم!!!

گمونم بهتره فعلا و فقط کتاب این پنجشنبه رو معرفی کنم و برم..

چون این هفته مسافرت بودم کتابم نصفه مونده واسه همین یه کتاب از آرشیو می کشم بیرون..

نام کتاب:شوخی

نویسنده:میلان کوندرا

مترجم: فروغ پوریاوری

انتشارات:روشنگران

در میان تمام کتاب هایی که از میلان کوندرا خوندم شوخی خیلی بهم چسبیده..

تا فصل سوم ٬چهارم..درست حسابی نمیفهمی داستان از چه قراره و از پراکنده بودن قضیه

 می نالی اما بعدش آنچنان کتاب یه دست میشه که کلی شیفته اش میشی!


 
comment نظرات ()